تبليغاتX
تنهایی من .......................


تنهایی من .......................

من خسته ترین واژه ملموس شبم ,کاش در این وسعت تنهايي ام یک نفر درد مرا می فهمید

اینممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز...................................اونی که قولشو بهت دادممممم

راضی هستی دیگه.................................


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/27ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط مجید| |

شب ها ي امتحان زميني ام ، تا صبح بيدارم براي اينکه شايد درسي را
 که در طول يک ترم نخوانده ام پاس کنم ، اما کاش مي دانستم عمري را که
مي گذرانم برايم به مثابه شب امتحاني است که استادش پروردگارم است و
 نمره ي قبولي در اين درس را نميتوانم با يک شب تلاش به دست آورم .

درس : زندگي

تعداد واحد : به ميزان ثانيه هاي زنده ماندن

استاد : خداوند

تاريخ امتحان : تمام لحظات

اعلام نتايج : قيامت

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/27ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط مجید| |

پادشاهي که يک کشور بزرگ را حکومت مي کرد، باز هم از زندگي خود راضي نبود؛

اما خود نيز علت را نمي دانست.

روزي پادشاه در کاخ امپراتوري قدم مي زد. هنگامي که از آشپزخانه عبور مي کرد، صداي ترانه اي را شنيد.

به دنبال صدا، پادشاه متوجه يک آشپز شد که روي صورتش برق سعادت و شادي ديده مي شد.

پادشاه بسيار تعجب کرد و از آشپز پرسيد: ‘چرا اينقدر شاد هستي؟’

آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط يک آشپز هستم، اما تلاش مي کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.

ما خانه اي حصيري تهيه کرده ايم و به اندازه کافي خوراک و پوشاک داريم.

بدين سبب من راضي و خوشحال هستم…’

پس از شنيدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزير در اين مورد صحبت کرد.

نخست وزير به پادشاه گفت : ‘قربان، اين آشپز هنوز عضو گروه 99 نيست!!!

اگر او به اين گروه نپيوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبيني است.’

پادشاه با تعجب پرسيد: ‘گروه 99 چيست؟؟؟’

نخست وزير جواب داد: ‘اگر مي خواهيد بدانيد که گروه 99 چيست،

بايد اين  کار را انجام دهيد: يک کيسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذاريد.

به زودي خواهيد فهميد که گروه 99 چيست!!!’

پادشاه بر اساس حرف هاي نخست وزير فرمان داد يک کيسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..

آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کيسه را ديد. با تعجب کيسه را به اتاق برد و باز کرد.

با ديدن سکه هاي طلايي ابتدا متعجب شد و سپس از شادي آشفته و شوريده گشت.

آشپز سکه هاي طلايي را روي ميز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟

آشپز فکر کرد اشتباهي رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولي واقعاً 99 سکه بود!!!

او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نيست!!!

فکر کرد که يک سکه ديگر کجاست و شروع به جستجوي سکه صدم کرد. اتاق ها و حتي حياط را زير و رو کرد؛

اما خسته و کوفته و نااميد به اين کار خاتمه داد!!!

آشپز بسيار دل شکسته شد و تصميم گرفت از فردا بسيار تلاش کند تا يک سکه طلايي ديگر بدست آورد

و ثروت خود را هر چه زودتر به يکصد سکه طلا برساند.

تا ديروقت کار کرد. به همين دليل صبح روز بعد ديرتر از خواب بيدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد

که چرا وي را بيدار نکرده اند!!! آشپز ديگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمي خواند؛

او فقط تا حد توان کار مي کرد!!!

پادشاه نمي دانست که چرا اين کيسه چنين بلايي برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزير پرسيد.

نخست وزير جواب داد: ‘قربان، حالا اين آشپز رسماً به عضويت گروه 99 درآمد!!!

اعضاي گروه 99 چنين افرادي هستند: آنان زياد دارند اما راضي نيستند

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/27ساعت 9:57 بعد از ظهر توسط مجید| |

ما ز فردا نگرانيم که فردا چه کنيم...زير اين بار گرانيم که جان را چه کنيم


تو زمن ثانيه هايي که نه از آن من است مي خواهي.....آتشي را که نه در جان من است مي خواهيز


روزگار روز مرا پيش فروشي کرده....دل بيدار مرا پير فراموشي کرده


هيچ در دست ندارم که به تو عرضه کنم....چه کنم نيست هوايي که دلي تازه کنم


قصد من نيت آزار نبود....جنس من در خور بازار نبود


جنسم از خاک و دلم خاکي تر.....روح من از تو زمن شاکي تر


جنسم از رنگ طلا بود و نه از جنس طلا...دل گرفتار بلا بود و سزاوار بلا


 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/22ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط مجید| |

روزی فردی دانا بنام شیوانا با شاگردانش در حال گذر بودند
 پیرمردی خارکن که تنش از خار پر
 بود و ناتوان حال نزد او امد و از وی پرسید که تو که از
 عالم معرفت خبر داری بگو من چقد عمر میکنم شیوانا گفت حالا حالاها هستی و از پیش او عبور کرد جوانی ثروتمند و سرحال به او رسید و پرسید
من چه قدر عمر میکنم گفت عمری داری کوتاه و از پیش وی نیز گذر کرد
 یکی از همراهانش با تعجب از شیوانا پرسید
 اخر چگونه اینطور می شود شیوانا بگفت:
 ما هریک برای ماموریتی بدین جهان امده ایم
 و اگر بطور کامل از انجام دادنش خودداری کنیم کائنات ما را که بی اثر هستیم
برگیرد و به جهانی دیگر میفرستد ،
 ان جوان با انکه ثروت فراوانی دارد اما به هیچ نیازمندی کمک نمیکند
و چون بی ثمر است دیگر لزومی بوجودش در اینجا نیست
اما ان پیر خارکن هرچند که مست و بی حال بود
 ولی هر روز جاده ای را که خار ان را میکند و تمیز می کند
محل عبور دو کودک یتیم است 
  بدین سبب چون کائنات به وی نیاز دارد اورا تا موقع سودمندی نگاه خواهد داشت
 ، پس بدانیم تا موقع ای که سودمند باشیم
و کارهای نیک انجام دهیم خواهیم ماند تا ماموریت خویش را به پایان برسانیم .
نوشته شده در شنبه 1388/05/17ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط مجید| |


Design By : Night Skin